میهمان نمی خواهی؟

سلام ای آشنای دل!!!

میهمان نمی خواهی؟ خدا می داند که چقدر هوای تو را در سینه داشتم.

مگو...

می دانم که دیر زمانیست،بی وفا شده ام،

به منزل خویش نمی خوانیم؟!!! شاید که می خواهی باز گردم !

روی بر مگردان !!! آنقدر دلم برایت تنگ بود که خدا می داند... اما بهای دیدارت را درون دلم نمی یافتم،

گاه گاهی هم که می آمدم،در بین راه...

فدای چشمانت شوم، این چه حسی است که در تو می بینم!!!

...

راست می گویی،این گونه باید عاشق بود...

دیر فهمیده ام که در این لحظات چه می گذرد...

بگذار بغضی را که در گلوی چشمانت نشسته، به یاد آن روزهای دور، با تبسمی صادقانه، لبریز کنم.

همیشه زیبا بود، لبخندت،

اشکها را می شست...

می دانی!

همچو تورا دیگر نخواهم یافت، در تمام آن سالها

خنده هایت صادقانه بود،نگاه هایت معصومانه...

"به سادگی می شد در چشمانت خیره ماند و سکوت کرد..."

چه خوش سکوتی بود...

اشکهایت را پاک خواهم کرد ،اما !!!

فدایت شوم دیگر نمی خواهم بغض چشمهایت را ببینم.

بیا...

بیا ای کودکی من...

بیا و در کنارم بنشین،

کوله بارم را می نگری !!!

یادش بخیر ،همیشه چشمت به دستان  کسی بود که به خانه می آمد.

آری برای توست،

کوله باری مملو از حرف های ناگفته...

/ 5 نظر / 16 بازدید
zeinab sobhanallahi

در کرم بنده نواز شکی نیست. اگرنه دلیلی نبود برای زندگی... اما این بنده شرمنده تلف کردن خوان وسیع صاحبخانه است... یا حق...

...

سلام[گل] ممنون از حضورتون خیلی زیبا بود.به دلم نشست خوشحال میشم بازم بهم سر بزنید خوش باشین[گل][خداحافظ]

مریم ح

سلام زیبا نوشتید... کاش کودکی صاحب خانه میشد... یا حق

مسافر

هرچه زیبایی بود در کودکی بود وبس...[ناراحت] سلام بااجازه لینکتون میکنم[لبخند]